۱۳۸۷ اسفند ۱۱, یکشنبه

کلمه-های بالا آورده وکثافت-های پاشیده شده وکار-های تو

مجموعه-ای متورم و متعفن شده که دارد مرا له می کند ,
در خود فرو می برد ,
به گند می کشد.
فقط از ترس له کردن و فرو بردن و به گند کشیدن.
زندگی را به بازی ترس باخته-ای که چه شود ؟
که امن بمانی؟
امنی واقعا"؟
گفته بودی که یک سال و نیم تحمل کردی تغییر شکلی را که بودن با من به تو تحمیل کرده بود
راحتی که آن بار را بر دوش نداری ؟
سبک تری حالا؟
خوشحال تری آیا ؟
به کجای عادت هات آویختی , این بهانه رفتن را؟
لباس سفید دروغ را به کدام بند بهانه می آویزی؟
به کدام بهانه میگریزی؟
چه میکنی با خاطره هماغوشی-ات با من
همان که خواسته بودی , پس-ات بدهم؟
چه کرده ای با من که این گونه ام؟
دیابولون

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر