۱۳۸۷ اسفند ۱۳, سه‌شنبه

پس چرا دست از سرم برنمی داری؟

خسته شدم از دستت
بیا و بی خیال ما شو !
می خوای تریپ کول ورنداری؟
قیافت و تازگی ها تو آیینه دیدی؟
داری می ریزی , همیشه خسته ای , همیشه وقت نداری , چته؟ ها؟
چی کار می کنی با خودت؟
احمقی , فقط همین !
دیابولون

۱۳۸۷ اسفند ۱۲, دوشنبه

بهانه-ات برای رفتن

خیلی تخمی بود
دیابولون

۱۳۸۷ اسفند ۱۱, یکشنبه

تیتر-های مرکب و طولانی را برای این می نویسم

که شاید رید-مان-های تو را در زندگی-ام ماست مالی کرده باشم
دیابولون

کلمه-های بالا آورده وکثافت-های پاشیده شده وکار-های تو

مجموعه-ای متورم و متعفن شده که دارد مرا له می کند ,
در خود فرو می برد ,
به گند می کشد.
فقط از ترس له کردن و فرو بردن و به گند کشیدن.
زندگی را به بازی ترس باخته-ای که چه شود ؟
که امن بمانی؟
امنی واقعا"؟
گفته بودی که یک سال و نیم تحمل کردی تغییر شکلی را که بودن با من به تو تحمیل کرده بود
راحتی که آن بار را بر دوش نداری ؟
سبک تری حالا؟
خوشحال تری آیا ؟
به کجای عادت هات آویختی , این بهانه رفتن را؟
لباس سفید دروغ را به کدام بند بهانه می آویزی؟
به کدام بهانه میگریزی؟
چه میکنی با خاطره هماغوشی-ات با من
همان که خواسته بودی , پس-ات بدهم؟
چه کرده ای با من که این گونه ام؟
دیابولون

غلظت


این حس را نمی شود به کلمه گفت ,
امکان دارد بالا بیاورد
دیابولون

با تمام وجود سعی میکنم


کثافت-هایی که به من می-پاشی را نپذ یر-ام !
دیابولون

چه کرده-ای با من

که حتی رغبت نمی-کنم نگاه-ات کنم!
دیابولون